كاري به كارِ ما ندارد
اين زندگيِ لعنتي
فقط وقتي خسته مي شود
كلاهش را بر سرمان مي گذارد و
تخت
توي كفش هامان مي خوابد
5/9/88
- چه انگ مي چسبانند به ما اين روزها. اين روزها كه كش آمده از خرداد تا حالا، حالا كه ما جورِ ديگري فكر مي كنيم، جورِ ديگري حرف مي زنيم، جورِ ديگري شاديم. چه شبيه به هم شده اند كلمات. مثلِ اين كه تمامشان از يك دهان زاده مي شوند؛ از يك دهانِ بزرگ براي بلعيدن.
- نه اين كه فكر كني كه مينا كم منو مي فهمه يا اين كه كم با هم خوشيم؛ نه. فقط بعضي وقت ها تنهاي تنها بودن لازمه و من اين روزها مالكِ تنهاي يك اتاقِِ مشتركم. چه ثروتمندم من. ثروتمندِ شبهاي درازِ باراني و كتاب و خواب.
۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه
۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه
خود سانسوري
دفترِ سفيدِ بزرگيست
زندگي من
با لكه هاي كثيفي از كلمات
و يك مشت كاما و حروفِ اضافه
خواننده ي عزيز
هر چه مي خواهي برداشت كن
از اين مزرعه ي خالي
از اين پرچينِ مقطعِ متوالي...
.................................
1/9/88
- بوي غربت مي دهند كلماتِ ترسوي محافظه كار. بوي ناامني، بوي تنهايي مي دهند روزهاي من. مي ترسم از اين روزهاي معمولي، از ساعت هايي كه هر يك، يك گوشه مچاله شده اند. مي ترسم از تصورِ لحظاتي كه از من مي گريزند و از تمام آرزوهايي كه ديگر برايم مهم نيست.
زندگي من
با لكه هاي كثيفي از كلمات
و يك مشت كاما و حروفِ اضافه
خواننده ي عزيز
هر چه مي خواهي برداشت كن
از اين مزرعه ي خالي
از اين پرچينِ مقطعِ متوالي...
.................................
1/9/88
- بوي غربت مي دهند كلماتِ ترسوي محافظه كار. بوي ناامني، بوي تنهايي مي دهند روزهاي من. مي ترسم از اين روزهاي معمولي، از ساعت هايي كه هر يك، يك گوشه مچاله شده اند. مي ترسم از تصورِ لحظاتي كه از من مي گريزند و از تمام آرزوهايي كه ديگر برايم مهم نيست.
۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه
انگار تمام چایی ها سرد سرو می شوند
یک صندلی
دو صندلی
سه صندلی
دها و ده صندلی
گرم مثل چای روی میز
فکر کن آدم چه حالی می شود
وقتی هیچ کدامشان
دعوت یک دوست نیست
وقتی حرف هایت
چون یک حبه قند
توی گلویت گیر کند
و سرد شود
هی سرد شود
چای روی میز.
24/8/88
- بعضی وقت ها حرف هایی می شنوی که یکهو میخکوبت می کند. که مجبوری خاطراتت را بگردی برای یافتنِ یک ردپا، یک راهنما، يك نشانه که کدام حرف؟ کدام رفتار؟ کدام، کدام و كدام... دلیلِ این همه پیش داوریست؛ این همه قضاوت. که این همه نشناختن از کجاست؟ که اصلا چیزی به اسم شناخت وجود دارد؟ که اگر هست پس کو؟ که یعنی این همه وقت از تو یک دختر قابل ترحم، شکننده، و معصوم ساخته اند چون ضریح و خودت خبر نداشتی. که هی حالت به هم می خورد از این نقش که به تو داده اند و تویی که هیچ شابلونی برایت نیست و نه معنی دوست داری، نه محدوده، سکوت کردی. که هی برمی گردی و می بینی تو کجا اینجا کجا؟
- نشانی هایت در این ازدحام گم می شوند. چراغ های راهنما هم که روی قرمز گیر کرده اند. نیستم دلیلِ نبودنت نیست. پرواز کن. چیزی نمانده از پاییز، پرنده ی کوچکِ خیس.
دو صندلی
سه صندلی
دها و ده صندلی
گرم مثل چای روی میز
فکر کن آدم چه حالی می شود
وقتی هیچ کدامشان
دعوت یک دوست نیست
وقتی حرف هایت
چون یک حبه قند
توی گلویت گیر کند
و سرد شود
هی سرد شود
چای روی میز.
24/8/88
- بعضی وقت ها حرف هایی می شنوی که یکهو میخکوبت می کند. که مجبوری خاطراتت را بگردی برای یافتنِ یک ردپا، یک راهنما، يك نشانه که کدام حرف؟ کدام رفتار؟ کدام، کدام و كدام... دلیلِ این همه پیش داوریست؛ این همه قضاوت. که این همه نشناختن از کجاست؟ که اصلا چیزی به اسم شناخت وجود دارد؟ که اگر هست پس کو؟ که یعنی این همه وقت از تو یک دختر قابل ترحم، شکننده، و معصوم ساخته اند چون ضریح و خودت خبر نداشتی. که هی حالت به هم می خورد از این نقش که به تو داده اند و تویی که هیچ شابلونی برایت نیست و نه معنی دوست داری، نه محدوده، سکوت کردی. که هی برمی گردی و می بینی تو کجا اینجا کجا؟
- نشانی هایت در این ازدحام گم می شوند. چراغ های راهنما هم که روی قرمز گیر کرده اند. نیستم دلیلِ نبودنت نیست. پرواز کن. چیزی نمانده از پاییز، پرنده ی کوچکِ خیس.
۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه
لته كهنه
صبح كه مي شود
تنم را مي دوزم
زيرِ يك پيراهن
دست هايم را به آستيني بلند
پايم را به گليمي كوچك
روز رج مي زنم و
شب، مي شكافم
نه!
اين لباس تمام نمي شود
***
صبح كه مي شود
سرم را مي دزدم
از شبي كه گذشت
20/8/88
تنم را مي دوزم
زيرِ يك پيراهن
دست هايم را به آستيني بلند
پايم را به گليمي كوچك
روز رج مي زنم و
شب، مي شكافم
نه!
اين لباس تمام نمي شود
***
صبح كه مي شود
سرم را مي دزدم
از شبي كه گذشت
20/8/88
۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه
چهلمِ مشكاتيان
ديدن اشك هاي شجريان در سوگ پرويز مشكاتيان هيچ عجيب نيست. عجيب اين است كه من هي دوربين درست و حسابي با خودم نبرده بودم و هي حرص مي خوردم.عجيب تر آن كه چه ميزبانان نابلدي بودند مسئولان اجرايي شهرستان نيشابور براي وداع محمد رضا و پرويز. شجريان نتوانست حرف بزند زياد؛ فقط گفت من و پرويز هم را با اسم كوچك صدا مي كرديم. چه با حسرت هم كه گفت. چقدر هم كه گريست. چه قدر هم كه هي بلند گو قطع مي شد. چقدر هم كه جمله بندي هاي من بي سر و ته شده اند اين روزها، مثل اين روزها. اين روزها كه هي نگرانم كه چه كسي كشته شده، چه كسي گم شده، چه كسي سكوت مي كند...
خانم چادري كه كنار همايون شجريان نشسته، مادر مشكاتيان و خانمي كه كنار مادر مشكاتيان نشسته همسر سابق او است.




۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه
تمامت کردم
یا یه چی هست یا نیست.
پس چرا این همه پافشاری می کنم؟ این همه خیال پردازی برای چیست؟
تمامش کن مریم، به خدا هیچ چیزی در میان نیست. سؤتفاهم قابلیت برطرف شدن را دارد.
باور کن.
۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه
همه ی چیزهایی که فکر نکرده سراغم می آیند
چه حسِ عجیبیست بودن میانِ دخترانِ جوان، رنگ های صورتی، نارنجی، بنفش.... صدای خنده ها و جیغ های بی دلیل، هر روز یک زلم زیمبوی تازه، یک برقِ ناخنِ سوهانی که من فکر نمی کنم چندان تفاوتی ایجاد کند.
ابرازِ احساسات و در همان لحظه پنهان کردنشان. خود را مهربان و دوست داشتنی جلوه دادن. حرف زدن، حرف زدن، حرف زدن... حرف های بدون بحث، بدون دلیل، بدون سند.
چای، لباس، مانتوهای کوتاه و شال های رنگی. دانشگاه و شال؟؟؟ پسر ها و دختر هایی که بدون ترس از قضاوت شدن کنارِ هم می نشینند. پارک، دانشگاهِ ما پارک است. کلاس های لعنتی ساعت 8 صبح، خواب ماندن. حرص خوردن. بی خبری، بی خبری، بی خبری..... چه می گذرد به دانشجویانِ اخراجی؟ به تجاوز شدگان؟ به مرگ؟ چه می گذرد به حوادثِ پس از خیانت؟
عشق، یک عشقِ پنهان، یک عشق 2 یا 3 ساله که تازه، کم کم جرئت بروز پیدا کرده. سرخورده شدن، پشیمان بودن و دوباره گر گرفتن. اشتیاق، اشتیاق برای عاشقی برای عاشق بودن و بیان کردنش بدونِ واهمه، انگار که دوست داشته باشی بلند بلند از آن بگویی با این که میدانی قبولش یعنی به جان خریدن غصه و درد و اشک های پنهانی. تازه همینی هم هست که هست! نه کمتر نه بیشتر.
استاد، یک استادِ خوب که خوشحالی که می توانی با او حرف بزنی. یک استادِ حسابی
شعر، شعری که چند وقت است سراغم نیامده، سراغش نرفتم، نازش را نخریدم.....
ابرازِ احساسات و در همان لحظه پنهان کردنشان. خود را مهربان و دوست داشتنی جلوه دادن. حرف زدن، حرف زدن، حرف زدن... حرف های بدون بحث، بدون دلیل، بدون سند.
چای، لباس، مانتوهای کوتاه و شال های رنگی. دانشگاه و شال؟؟؟ پسر ها و دختر هایی که بدون ترس از قضاوت شدن کنارِ هم می نشینند. پارک، دانشگاهِ ما پارک است. کلاس های لعنتی ساعت 8 صبح، خواب ماندن. حرص خوردن. بی خبری، بی خبری، بی خبری..... چه می گذرد به دانشجویانِ اخراجی؟ به تجاوز شدگان؟ به مرگ؟ چه می گذرد به حوادثِ پس از خیانت؟
عشق، یک عشقِ پنهان، یک عشق 2 یا 3 ساله که تازه، کم کم جرئت بروز پیدا کرده. سرخورده شدن، پشیمان بودن و دوباره گر گرفتن. اشتیاق، اشتیاق برای عاشقی برای عاشق بودن و بیان کردنش بدونِ واهمه، انگار که دوست داشته باشی بلند بلند از آن بگویی با این که میدانی قبولش یعنی به جان خریدن غصه و درد و اشک های پنهانی. تازه همینی هم هست که هست! نه کمتر نه بیشتر.
استاد، یک استادِ خوب که خوشحالی که می توانی با او حرف بزنی. یک استادِ حسابی
شعر، شعری که چند وقت است سراغم نیامده، سراغش نرفتم، نازش را نخریدم.....
۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سهشنبه
خداحافظ
آخه هیچ کس نبود بگه دخترِ خوب این چه کاریه که کردی؟ این چه وقته رفتنه؟ بلیط گرفنتنت روزِ اول مهر چی بود؟ تو که دانش آموزم بودی اول مهر عمرا مدرسه نمی رفتی؟
حالا بکش. حالا 3 روزِ تموم تو خوابگاهِ خالی تنهایی بکش تا ....
گناه دارم ولی! جالبیش اینجاس که برخلافِ دفعات قبل هیچ کس هم نیست که منو تا پای اون غول آسمونی بدرقه کنه! ببینید چقدر همه چیز به همه چیز می یاد.
چطوره تمامِ اون 3 روز رو بگیرم بخوابم؟ کتاب؟ نه! وقتی دلم گرفته کتاب خوندن غصمو بیشتر می کنه. فیلم؟ عمرا! یادِ خاطره هام می افتم. پس اگه کسی پیشنهادی، انتقادی، چیزی نداره، تصویب می شود که مثل اصحاب کهف بگیرم بخوابم!
به هر حال مواظبِ پاییز باشید. طفلکی زود اشکش در می آید.
پ.ن: گاو جان! چند روز است نمی توانم داخل وبلاگت بروم. اگر کامنت ندارم به این دلیل است.
پ.ن تر: بامدادِ عزیز این آدرس که از خودت گذاشته ایی باز نمی شود. جواب می آید که اصلا همچین وبلاگی وجود ندارد. گفتم بدانی!
حالا بکش. حالا 3 روزِ تموم تو خوابگاهِ خالی تنهایی بکش تا ....
گناه دارم ولی! جالبیش اینجاس که برخلافِ دفعات قبل هیچ کس هم نیست که منو تا پای اون غول آسمونی بدرقه کنه! ببینید چقدر همه چیز به همه چیز می یاد.
چطوره تمامِ اون 3 روز رو بگیرم بخوابم؟ کتاب؟ نه! وقتی دلم گرفته کتاب خوندن غصمو بیشتر می کنه. فیلم؟ عمرا! یادِ خاطره هام می افتم. پس اگه کسی پیشنهادی، انتقادی، چیزی نداره، تصویب می شود که مثل اصحاب کهف بگیرم بخوابم!
به هر حال مواظبِ پاییز باشید. طفلکی زود اشکش در می آید.
پ.ن: گاو جان! چند روز است نمی توانم داخل وبلاگت بروم. اگر کامنت ندارم به این دلیل است.
پ.ن تر: بامدادِ عزیز این آدرس که از خودت گذاشته ایی باز نمی شود. جواب می آید که اصلا همچین وبلاگی وجود ندارد. گفتم بدانی!
۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه
طراحی
2 طرح برای "22 مرثیه در تیر ماه" کتابِ الکترونیکی یکی از شاعرانِ محبوبِ من، شمس لنگرودی.

نمی دانم چرا آن یکی طرح بارگذاری نمی شود. برای دیدنِ طرح دیگر بر روی لینک زیر کلیک کنید.
http://www.shamselangeroodi.blogfa.com

نمی دانم چرا آن یکی طرح بارگذاری نمی شود. برای دیدنِ طرح دیگر بر روی لینک زیر کلیک کنید.
http://www.shamselangeroodi.blogfa.com
۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه
مجسمه ی چوبی
چه بر سر ما آمده؟ چرا با هم حرف نمی زنیم؟ دلیلِ این همه کاردِ کاشته در دهان چیست؟ برای این که تنهایم گذاشته بودی اینقدر عصبانی بودم؟ اما این عصبانیت که به روزهای رفته تعلق داشت. چطور با دیدنت بدون اینکه بخواهم راهش را پیدا کرد و خودش را رساند؟ من که می خواستم آهسته حرف بزنیم، آهسته بشنویم. شاید این آتشفشانِ کهنه آرام می گرفت، اگر نمی خواستی که جواب تک تکِ حرف هایم را بدهی....اگر آن صندلی برای من گذاشته شده بود....اگر کلمه ها اینقدر خبرچین نبودند....
خودآگاهِ من از حرف هایی که چون چاقو زخمیت کردند چیزی نمی دانست. هر چه که بود پنهان شده بود و من پیدایش نکرده بودم. نمی دانستم که نبودنت آنقدر عاصیم خواهد کرد، آنقدر ناتوان. نمی دانستم که تا این حد از این که از خودت محرومم کرده ایی دلخورم. نمی دانستم که نمی شود دوستت نداشت. حتی دیگر از خودت هم چیزی نمی دانستم. هر چه که بود خیال بود. خیالی از چه بودی و چه دوست داشتی و چه می گفتی...
نمی دانم چرا شبیه بره ایی بودم که با پای خودش یه مسلخ می رود. تنها می دانم که می خواستم نگاهت کنم برای آینده، برای روزها و لحظه هایی که نمی بینمت. ففط می خواستم نگاهت کنم و بفهمم کسی که عاشقانه ترین شعرهایم برای او بود چه شکلی ست....چه طور می خندد.... چطور نگاهم نمی کند....حتی چگونه مرا نمی بیند....
خسته ام. خسته ی همه روزهای رفته. چشم هایم درد می کنند و یادم نمی آید که چگونه این همه راه را آمده ام.
۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه
نقشه ی گنج
بچه که بودیم
تمامِ آرزوهایمان
خلاصه می شد
در یافتنِ یک جزیره ی ناشناخته
پیدا کردنِ گنج
و جنگ با دزدانِ دریایی
بزرگ که شدیم
پشتِ هر دیوار
یا کهریزک پنهان کرده بودند
یا گورهای دسته جمعی
و ما
سرگردان
در سرزمینِ مادری
با نقشه های کودکی
پی همبازی های خود می گردیم .
19/6/88
تمامِ آرزوهایمان
خلاصه می شد
در یافتنِ یک جزیره ی ناشناخته
پیدا کردنِ گنج
و جنگ با دزدانِ دریایی
بزرگ که شدیم
پشتِ هر دیوار
یا کهریزک پنهان کرده بودند
یا گورهای دسته جمعی
و ما
سرگردان
در سرزمینِ مادری
با نقشه های کودکی
پی همبازی های خود می گردیم .
19/6/88
۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه
نامه ایی برای همه ی ما
Dear Maryam,
I have seen all the pictures sent by you and after seeing them my heart is filled with grief and sorrow. I hope I could help my Iranian friends in some or the other ways. I request you to keep faith in Humanity and good. Truth will win in the end. Through you I would like to convey to all dear Iranians that we Indians stand with you during this testing hours. I hope you all will fight against the injustice. Always remember Peace and independence has a price attached with it.I ask u all are you ready to pay the price? If yes then fight against the injustice and be ready to make sacrifices. India has always stood for Peace, Independence and Non violence and we are with you all to support in your struggle.Meanwhile dear you take care of yourself. and do keep in touch.Waiting for your reply
Your friend,
Sunny
On Sun, Sep 6, 2009
On Sun, Sep 6, 2009
۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه
تابستان خود را چگونه گذراندید؟
پیش از این
همه ی فصل ها
به تابستان می رسید
همه ی راه ها
به خانه
چه فایده از ندیدنِِ این همه فصل
این همه رنگ
این همه بو
چه فایده از قرص های خواب و
قطارهایی در دلِ کوه
چه فایده داشت تابستان
جز تنهایی و سکوت
جز نبودنِ او
14/6/88
همه ی فصل ها
به تابستان می رسید
همه ی راه ها
به خانه
چه فایده از ندیدنِِ این همه فصل
این همه رنگ
این همه بو
چه فایده از قرص های خواب و
قطارهایی در دلِ کوه
چه فایده داشت تابستان
جز تنهایی و سکوت
جز نبودنِ او
14/6/88
اشتراک در:
پستها (Atom)