۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

براي پوكي استخوان مفيد است!


ربطي ندارد به من

چه كسي شعرم را مي خواند

چه كسي نه

حوصله مي خواهد پي خواننده گشتن

ترجيح مي دهم يك گوشه

با يك كتاب و يك ليوانِ شير

تنهاي تنها بمانم.

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

اين طور است ديگر...



گاهي وقت ها اين طور است

مردي از كنارت مي گذرد

گوشه ي شالگردنش به انگشترت گير مي كند

و ساعتي ديگر روبروي آتش

فنجاني قهوه در دستت مي گذارد

اما در اكثرِ موارد

همه چيز با يك عذر خواهيِ خشك و خالي

تمام مي شود و

هر كس مي رود پي كارِ خودش.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

اینقدرها هم مرزبندی شده نیست، خانم!


از میانِ کلمات

سلام و خداحافظ

از میانِ آدم ها

مسافرانِ گم کرده راه

از عمر

تولد و مرگ

تمام امروز فکر می کردم

دنیا چیزِ دیگری داشت که نبود؟

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

!!!



چشمانم را مي بندم

به امتحانات آخر ترم فكر مي كنم

به حساب بانكيم كه خاليست

و اين كه غذاي فردا چيست

چشمانم را كه باز مي كنم

فردا آمده

من زنده ام 

و اگر امروز كسي را اعدام كرده باشند

چيزِ مهمي نيست.



4 دي 1389

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

و ما یکدیگر را سر می کشیم تا آخرین نفس


نه گریستن می دانیم

نه خندیدن

نه سکوت

و نه حرف زدن

پس چگونه گذشت سال های زندگیمان

چه می کردیم این همه مدت؟



- و این طور است که آدم خودش را از تکرار خواستن یک چیز آزاد می کند؛ مثل گوش دادن مداوم به موسیقی مورد علاقه تا جایی که اگر یک بار دیگر بشنوی بالا می آوری رسماً.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

و اگر نيست بعضي ها



بعضي آدم ها

آهن هاي پَرچ شده به زمينند

براي نگه داشتن يك سر پناه

بعضي ها ريشه هاي گلي كوچكند

در آرزوي آب، خاك، هوا

بعضی ها اما نسيمي هستند

از ميان موهايت مي گذرند و

يادت مي آورند

كه روز، روزيست زيبا.



- مي خواهم بگويم خيلي چيزها را از دست مي دادم اگر چند روز يك بار به وبلاگ ليلاي ليلي نمي رفتم و ترجمه هايش را نمي خواندم.

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

زمين از پدرم خالي ست *



چندين و چند بار

اين تلفن زنگ خورد

بارها و بارها sms رسيد

اما من

دستانم را از روي گوش 

از روي چشم 

بر نداشتم

بگذاريد فكر كنم نمي دانم.



- مليحه و اندوهي كه نمي توانم با آن روبرو شوم...

* احمد رضا احمدي

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

پیاده روی


شاید زندگی

آن پایی ست که اول بر می داریم

تا قدم بزنیم

یا شاید

سایه ایست که دنبالمان می کند

تا بدانیم هستیم

شاید هم شانه به شانه راه می رویم

و حرف می زنیم با هم

از آن چه گذشت و

آن چه می خواهیم بگذرانیم.



- دست پاچه شدن در به دست آوردنِ فرصت براي جبرانِ اشتباه، اشتباه ديگريست كه به آساني از ما سر مي زند.

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه


به دردم نخورد

آفتابِ بعد از ظهر

گل هايم را مچاله كرد و

عطرشان را جارو كرد و برد!

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

نبايد مولانا و سعدي را جا مي گذاشتم در خانه تا اين شعر بي نام بماند


خط هاي صورتت را دنبال مي كنم

و مسير زندگيم را مي بينم

كه با خنده هايت

روشن مي شود.


- بازگشتِ پ.ن!

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه


چه شعري مي توانم بگويم برايت

وقتي كه از «الف» تا «ي» سرزمين صفحه ي من

بيزار و دلخورند از

نشستن در كنارِ هم.

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

تيز مي روي جانا، ترسمت فرو ماني


فقط زمانش را تعيين كنيد

ما خود همه چيز را از بريم

نام هايمان را در جيب مي گذاريم

و به موقع

خودمان را معرفي مي كنيم.



21 مهر 89

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

به دل نگير، فعلِ ماضيِ من


خوشبختي من

پيدا كردنِ تو

از ميانِ اين همه ضمير بود.


20 مهر 89

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

تكه ايي از تكه ايي بزرگتر


...

و من

چون اعتراضي كوچك

پس گرفته شدم.


17 مهر 89

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

بارانِ شهرِ خودم


قبل از رفتن

نگاهم  را می اندازم

پشت در

جایی که گلِ کفش هایت را پاک می کردی

هر پاییز که می آمدی

سراغِ خانه ی من.



8 مهر 89