۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

رمز عبور



باید برگردم و بنویسم.
باید برگردم و بنویسم.
باید برگردم و بنویسم.
باید برگردم و بنویسم.
باید برگردم و بنویسم.
باید برگردم و بنویسم.
باید برگردم و بنویسم.
باید برگردم و بنویسم.
باید برگردم و بنویسم.
باید برگردم و بنویسم. همین جا بنویسم. هیچ جا خانه ی آدم نمی شود.

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

فیلترنت


یک روز کسی کلید خانه ام را دزدید و قورتش داد بعد هم کلا قفلش را عوض کرد. چندین روز گذشت و من هی مبهوت نشسته بودم پشتِ در و به دیوارخانه ام نگاه می کردم که رنگش را تغییر داده بودند. دلم خانه ی نمک سودم را می خواهد اما دیگر نمی توانم درِ این خانه را خود، به روی دوستانم در ایران بگشایم.
خانه ی جدیدی خواهم داشت با نام "ویلیکا" نامی محلی، به معنای آویزان. 
"ویلیکا" نامِ سنگیست در سرزمین من که از پلک های آسمان آویزان است.

این جا پیدایم کنید:
http://vilika.blog.com/

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

سوادِ نامه ی مویِ سیاه چون طی شد*


به رژ صورتیِ کنارِ آینه بگو

خنده را به لب هایت برگردانند

و به هوای پوشیدن گوشواره هایت

موهایت را کنار بزن

نبرد سختی در گرفته است

میان تو و سال های پیش روریت.



*حافظ

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

آنان دوباره از افتخار سخن می گویند*


نشسته ایم پای تلوزیون

و منتظریم خودمان را میان آدم هایی ببینیم

که هرچه  زخم بر می دارند

مصمم ترمی شوند

نشسته ایم پای اینترنت

و منتظریم

رویاهایمان

در سرزمینی دور تحقق یابد

بگوییم نه!

و همانی شود که می خواهیم باشد.



14 بهمن 89



* برتولت برشت

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

روزی برون آیم ز خود، فارغ شوم از نیک و بد*


تمام امروز

پروانه ایی با بال های شفاف

نشسته بود روی سرم

می ترسیدم راه بروم

بخندم

یا حرف بزنم

آرام پشتِ پنجره نشسته بودم

تا این که با اولین ستاره

پرید و رفت

این گونه گذشت

تولدِ 25 سالگیم.


11 بهمن 89



- داشتم با خودم فکر می کردم واسه چی دماغ آدم ها قرمز می شه؟ یه دلقک توی یه فیلم یادم اومد و لبخند زدم، صبح های سردی که مجبور بودم سر صف مدرسه بایستم یادم اومد و نوک انگشتام یخ کرد، آنفولانزای سختی که گرفته بودم یادم اومد و تعجب کردم. اشک هام که یادم اومد فهمیدم چقدر ندارمت، چقدر دلتنگتم. 


- از عمد برای هم نمی نویسیم یا این که دیگه حرف نگفته ایی نداریم برای هم؟


* مولانا

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

این جا ایران است!


وقتی سوار بر هواپیمایی

یا راه های زمینی را انتخاب کرده ایی

یا اصلا دل به دریا زده ایی

نمی دانم چگونه

چطور

اما قَسمَت می دهم

مواظب خودت باش!


9 بهمن 89

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

ز بادِ حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد؟!*


چند ساله بودم

که بر موهایم

پارچه ی سیاهِ گل داری نشست

تا هر زمستان

بادی خشمگین

دانه دانه، گلبرگ هایش را پرپر کند.


8 بهمن 89


- زمستان تولد من است؛ فصلی که بزرگ می شوم و بزرگ شدن در سرزمین من حجابیست با متانت!


*مولانا

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما*


می نشستیم پشت پنجره و

شرط می بستیم

کدام خانه زودتر چراغش روشن می شود

یا چند پرنده می نشیند روی کابل های برق

مهم نبود چند ساعت بگذرد

به من و گل های شمعدانی 

خوش می گذشت!


7 بهمن 89


*مولانا

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

گردگیری


قطاری از اسامی شهر ها

آدم ها

و روزهای مهم سال

از پشتِ قاب پنجره گذشت

مشتی تلق و تولوق کرد و

ردِ سیاهی از دود بر جا گذاشت و

 رفت...


22 دي 89

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

بي تو مباد جاي تو*


چه فرقي دارد براي من

كجاي اين كره ي خاكي باشي؟

لبنان

عراق

اتريش

فرانسه يا آمریکا

اين ها همه نام هاي قرارداديند

مشتي خط كه كشيده اند روي هوا

نشاني تو به قلبم مي رسد عزيزم

نشاني تو پيشِ من است، همين جا.


*حافظ

براي پوكي استخوان مفيد است!


ربطي ندارد به من

چه كسي شعرم را مي خواند

چه كسي نه

حوصله مي خواهد پي خواننده گشتن

ترجيح مي دهم يك گوشه

با يك كتاب و يك ليوانِ شير

تنهاي تنها بمانم.

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

اين طور است ديگر...



گاهي وقت ها اين طور است

مردي از كنارت مي گذرد

گوشه ي شالگردنش به انگشترت گير مي كند

و ساعتي ديگر روبروي آتش

فنجاني قهوه در دستت مي گذارد

اما در اكثرِ موارد

همه چيز با يك عذر خواهيِ خشك و خالي

تمام مي شود و

هر كس مي رود پي كارِ خودش.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

اینقدرها هم مرزبندی شده نیست، خانم!


از میانِ کلمات

سلام و خداحافظ

از میانِ آدم ها

مسافرانِ گم کرده راه

از عمر

تولد و مرگ

تمام امروز فکر می کردم

دنیا چیزِ دیگری داشت که نبود؟

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

!!!



چشمانم را مي بندم

به امتحانات آخر ترم فكر مي كنم

به حساب بانكيم كه خاليست

و اين كه غذاي فردا چيست

چشمانم را كه باز مي كنم

فردا آمده

من زنده ام 

و اگر امروز كسي را اعدام كرده باشند

چيزِ مهمي نيست.



4 دي 1389

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

و ما یکدیگر را سر می کشیم تا آخرین نفس


نه گریستن می دانیم

نه خندیدن

نه سکوت

و نه حرف زدن

پس چگونه گذشت سال های زندگیمان

چه می کردیم این همه مدت؟



- و این طور است که آدم خودش را از تکرار خواستن یک چیز آزاد می کند؛ مثل گوش دادن مداوم به موسیقی مورد علاقه تا جایی که اگر یک بار دیگر بشنوی بالا می آوری رسماً.