بال های نمک سود
به چه كار مي آيند اشك ها جز سنگيني بال هاي نمك سود
۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
نبايد مولانا و سعدي را جا مي گذاشتم در خانه تا اين شعر بي نام بماند
خط هاي صورتت را دنبال مي كنم
و مسير زندگيم را مي بينم
كه با خنده هايت
روشن مي شود.
- بازگشتِ پ.ن!
۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه
چه شعري مي توانم بگويم برايت
وقتي كه از «الف» تا «ي» سرزمين صفحه ي من
بيزار و دلخورند از
نشستن در كنارِ هم.
۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه
تيز مي روي جانا، ترسمت فرو ماني
فقط زمانش را تعيين كنيد
ما خود همه چيز را از بريم
نام هايمان را در جيب مي گذاريم
و به موقع
خودمان را معرفي مي كنيم.
21
مهر 89
۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه
به دل نگير، فعلِ ماضيِ من
خوشبختي من
پيدا كردنِ تو
از ميانِ اين همه ضمير بود.
20 مهر 89
۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه
تكه ايي از تكه ايي بزرگتر
...
و من
چون اعتراضي كوچك
پس گرفته شدم.
17 مهر 89
۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه
بارانِ شهرِ خودم
قبل از رفتن
نگاهم را می اندازم
پشت در
جایی که گلِ کفش هایت را پاک می کردی
هر پاییز
که می آمدی
سراغِ خانه ی من.
8 مهر 89
۱۳۸۹ مهر ۶, سهشنبه
نیازی نیست
از هر دری بگویی
از یکی هم که رد شویم
یا دور شده ایم
یا نزدیک تر.
5 مهر 89
۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه
باید صبوری کنم
تا کلمات ته نشین شوند و
شعرم
از آبِ گل آلود
رد شود.
4 مهر 89
۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه
آهای جمعه ی متروک
اگر شنبه از تو بهتر بود
تمام روز را می خوابیدم
که نه آمدنت را ببینم
نه رفتنت!
اولین جمعه ی مهر
از روزهای آخرِ خانه
چه چیزی می توان برداشت
که در ایست های بازرسی
از دست نداد.
2 مهر 89
۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه
نه مفسرم
نه علوم سیاسی خوانده ام
اما می دانم
از آن در و پنجره ایی که جنگ
لولایش را می بوسد و داخل می شود
چیزی جز خاکستر باقی نمی ماند.
31 شهریور 89
تنها چیزی که از تو ماند برایم
صدایت بود
که آن هم وقتی هنگ کرد
دیگر بالا نیامد.
30 شهریور 89
۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سهشنبه
بلند گو نیست، شعر
که پشتش بایستی و فریاد بزنی
به بهانه ی تعهدِ اجتماعی
یا مکانی مناسب
که از آن پرچم آویزان کنی
شعر، دهانِ کوچکیست
که وقتی با آن می خوانی
تنهایی اما
چندین و چند نفری.
29 شهریور 89
۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه
روزی از این سرزمین خواهم رفت
تا دوریمان را
گردنِ فاصله های که با متر سنجیده می شود
بیندازم.
28 شهریور 89
۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه
روزها از پی هم می گذرند و من
هر از چند گاهی یادم می آید
کارهایی مانده
که هنوز انجام نداده ام
صدای تلفن
خوابِ نیمروز
و تکه ابری در آسمان
حواسم را پرت می کند
کم کم پیر می شوم و
آرزوهایم
چون جنینی نارس
سقط می شوند.
27 شهریور 89
پستهای جدیدتر
پستهای قدیمیتر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
پستها (Atom)