۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

با این حال بیا قدم بزنیم


عجیب است مرگ در خیابان

وقتی برای خرید ِ گوشواره ایی رفته ایی

وقتی کفش ِ تازه ات پایت را می زند

و در فکرِ آخر ِ هفته باشی

عجیب نیست اگر در آن دنیا

گوزنی شوی با چشم های هراسان

که شاخ هایت را 

در این دنیا در آورده باشی.

1 مهر 91


- یک کیف بد رقم می دهد وقتی نمک بالهایت را بتکانی از این که می دانی کسی سر خواهد رسید.

- قهری با من دختر؟ خب چه کنیم که هم صحبت های خوبی نمی شویم؟ که گلایه مند ِ همیم از چند طرف.

-هنوز هم به فلامینگوهایی فکر می کنم که شدند دلیل ِ نام ِ وبلاگ ِ من.  

- از همه چیز بدتری که می دانم این است که آن قدر کلافه ات کنند که کلماتت را بدقواره و عصبانی و زمخت و کر بچینی کنار ِ هم. 

- هر چه هم که تویت و فیس بسازند از آن طرف و فیلترنت و دلقک بازی در بیاورند از این طرف وبلاگ گردی و وبلاگ به روز گردانی یک چیز دیگر است به جان خودم.


۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

با من چه کنم؟


بلیط در دست

روبروی نگاهت ایستاده بودم

مسافران با چمدان هایشان

از تنم می گذشتند

و من نمی دانستم این قلب ِ غمگین را

چه کسی درون ِ سینه ام

جا گذاشته است.


 شهریور 91


- با نداشتنت، با دوریت، با خاطراتت، با خواستنت، با تردید، با عشق با همه چیز با هیچ چیز چه کنم؟



۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

سکوتی در لحظه ایی که باید


حرفی برای گفتن ندارم

گوشه ی خاطرات ِ حیاط ِ پدربزرگ نشسته ام

و به پچ پچ ِ دیوار با درخت های انگور

گوش می دهم.

6 شهریور91


- نمی شود که آدم خودش را بردارد ببرد به جایی که کسی نباشد که به لحظه هایش ناخن بکشد و من بسیار فکورم که آیا کسی هم بوده که بخواهد لحظه هایش را از جلوی پاهای کور من بردارد؟ حتما بوده، حتما بوده است جانم!

- ممنون که مرا می خوانی معین جان!

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

تاثیر پروانه


سیگار پشت ِ سیگار

راه می روی و راه می روی

اتاق دیگر، همان چهار دیواری ِ کوچک نیست

خشمگینی و هزار بار

ازکنار ِ میز

صندلی

و پنجره های چوبی می گذری

این گونه که خاکستر سیگارت را می تکانی

خدا خدا می کنم

از جنگل های استوایی

رد نشده باشی.

6 مرداد 91 


 - لابد باید عادت کرده باشم به فراموش شدن که نه پی نوشت ها و نه شعرهایم کسی را خطاب نمی کند اما این بار که سر زدم به وبت و دیدیم بال های نمک سودم دیگر آن جا به روز نمی شود و تمام  ِ تمام شده است دلم خیلی گرفت دختر، بنویسم شهرزاد می فهمی کلبه ی تو را می گویم؟

- نشستم و با یک ولعی خوش خوشک، نظرهای وبلاگم را تا همان اولین پست خواندم. چه دوستانی که نداشتم چه دوستانی که ندارم.  

- این ها را می نویسم برای خودم که یک روز که برگشتم تعجب کنم و با لحنی کاهلانه و با صدایی کش دار بپرسم: این واقعا من بوده ام؟


۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

کلا یک چیزِ دیگر



اگر مفردست جمع شود

اگر جمع، مفرد

اگر خالیست پر شود

اگر پر، خالی

اگر رنگیست بی رنگ شود

اگر بی رنگ، رنگی

اگر نیست هست شود

اگر هست، نیست

اگر زندگی این است آن شود

اگر آن، این.


3 مرداد 91

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

بعد از مدت ها ندیدن


آن چه می دیدم

میز و صندلی و لیوان نبود

حرکت ِ نرم ِ لباس

یا آرامش ِ انگشتان ِ اعتماد نبود

آن چه می دیدم

بیرون از نمای پنجره جریان داشت

به شکل ِ وزیدن در می آمد و

هر چیزی را تکان می داد.


25 اردیبهشت 91

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

پوشیده قباهای صفت های مقدس/ وز دلق دوصد پاره ی آدم شده عاری


قارچ کوچک سمی

چیزی از ریا نمی دانست

پای درختان کهن سال

کلمات رنگی می پاشید

و زبانش را

هر پرنده و هر جانوری

می فهمید.


اسفند 90


* مولانا


- فکر می کنم باید دست از قربانی شدن بردارم و با اولین کسی که باید روبرو شوم تصویر خودم در آینه است. دست از قربانی شدن و قربانی پنداشته شدن.

۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

منتظر باش و چشم بر در دار*


آنی که تنبل شده

این میز است و

این صندلی

این کتاب های خاک گرفته و

این تخت ِ گرم و طولانی

دلایل، میان ِ اشیا به خواب رفته اند

و این سایه هایی که

می چرخند

می خورند

و مدام حرف می زنند

هیچ کاره اند!


21 بهمن  90

* مولانا

- چرا این روز ها هر جا که می روم قبلا تو آن جا بوده ایی؟  حالا بوده ایی باش، قبول؛ چرا از خودت رد به جا می گذاری؟ نمی شود بی سر و صدا سر بزنی؟ نمی شود این قدر نباشی؟! نمی دانم. دلم شور می زند.
 

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

من از نبودن تو حرف می زنم*


می خواهم به یاد داشته باشی

زمستان بود

اما نه آن قدر سرد

که مرگ ِ دسته جمعی ِ گنجشک ها را

سوز و سرمای کشنده تصور کرد

تنها دست های من بود و

دست های تو

که هم زمان 

چراغ های خانه را خاموش کرد

روزی

روزگاری

اگر برای شیرین ترین نوه ات تعریف کردی

یادت باشد تاکید کنی

برف آمده بود اما

می شد از زیر ِ پوست ِ نازکش

خرده های نان را پیدا کرد

18 بهمن 90


* تکه ایی از یکی از شعر های رسول یونان

- بگذار خیال ِ هر کسی رسید به من، خیال ِ هر کسی رسید به تو بگوید سخت است، نمی شود؛ من اما هی  نگران ِ از دست دادنت می شوم روزی هزار بار، تو اما هی تکرار کن از راه ِ دور نقشه هایی که کشیده ایم برای هم!

- فکر می کنم اگر یک شلوار خردلی با یک تی شرت سبز و یک کت مشکی مخملی در اولین فرصت خریداری کرده و به خود بپوشانی بسیار خوش تیپ خواهی شد. 

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

چه نامی بگذارم خوب است؟


فایده ی گرگ ها چیست

فایده ی خرس ها

کفتارها و گراز های وحشی

بیشتر حیوانات یا باید

گربه می شدند یا سگ

تا بشود نامی رویشان گذاشت و

روبانی به موهایشان زد

بقیه هم گاو می شدند و گوسفند

تا سفره هایی بیندازیم از این سر تا آن سر

حالا اگر خواستید چند تایی پروانه ول کنید

برای دیوار و تابلو هایی کوچک.

۱۳۹۰ دی ۳, شنبه

می دانست که چه می کند


آنقدر مطمئن بود

که از گل های شمعدانی خداحافظی نکرد

و تمام ِ خستگی هایش را گذاشت 

برای بازگشتن

لابد از یک روزِ آفتابی و

نسیمی خنک مطمئن بود

که نه چتری برداشت

و نه شالگردنی برای گرم شدن

آرام بود و سبکبال

سنجاقکی که

زیر آسمان ِ پرندگان

هر روز پرواز می کرد.

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

این جا محدوده ی من است


لغزیدن ِ شعاع های کشیده ی نور

بر دایره هایی که دنیایمان را تشکیل می دهند

از بیشتر ِ این حباب ها

فریاد ِ " این جا محدود ه ی من است"

به گوش می رسد

بعضی وقت ها مرگ

ترکیدن ِ این حباب هاست

مکانی که از دستت می رود.

19 آذر 90

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

درخت پیر


درخت پیر

گفتگوی ِ پرندگان ِ ساکن ِ بلندترین شاخه هایش را

برای نهال ِ کوچک ِ همسایه اش

ترجمه می کرد اما

از آفت ها و آوند های تهی

از موریانه ها و ریشه های ملتهبش

حرفی نمی زد

می دانست که مرگ

تنها چیزیست که

که به تجربه نیازی ندارد.

7 آذر 90

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری*


زیاد طول نکشید تا بدانم

ماه و خورشیدی که به نوبت

جایشان را عوض می کنند

از آن ِ من نیستند

ابرهایی که محو می شوند یا می بارند

و پرندگانی که کوچکی ِ آسمان ِ پنجره ام را

تسکین می دهند

و بیشتر از آن، زمانی بود که دریافتم

چشم ها، لب ها

و دستانی که نوازش می کنند

سرزمینی نیستند برای گریختن

پنهان شدن

و یا دزدیدن ِ ابدیت

بعضی ها می روند

بعضی ها می آیند

و شادی های کوچک، اندوه های بزرگ

سرنوشتِ لحظه ها را رقم می زنند

سرنوشت یک روز

سرنوشت یک شب.

15 شهریور 90

* مولانا

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

که نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک*


آن بیرون دارد اتفاق هایی می افتد

دریاچه ها خشک می شوند

درختان قطع

حیوان ها منقرض

و آدم ها به بهانه های مختلف می میرند

آن بیرون خیلی چیزها واقعی ست

آنقدر که به حقیقت خنده هایم شک می کنم.

27 مرداد 90

*مولانا