۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

خورشید بودی که برگشتی

تا گرمایت را پس بگیری

آسمانی که به اشتباه

پرنده ایی را پرواز دادی

نگاه کن به این درختِ بی ریشه

درخت بی برگ

چه مانده که پس بگیری؟؟؟

30/3/89

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد*


چه به مرگ نزدیکم

منی که لاشخورها برای نجاتم

از فرسنگ ها فاصله

به پرواز درآمده اند.

24/3/89


- کجای تف کردن ادعای دوستی بر صورت معنای زیبای دوست داشتن می دهد؟


-درست که خسته فروخته شده ام به دنیا اما این قزل آلا و این دام ها که با هم سنخیتی ندارند. در دنیای من هر کس به خاطر خودش می ماند و از دنیایی هر کس به خاطر خودش می روم. گیریم که کسی نبود روزگاری که من دوست می داشتمش؛ تو هم نبودی و نخواهی بود کسی که می خواستم. روی ویرانه های دیگری خانه می سازی، فکر می کنی بر پا بماند؟ گیریم کم کنی از ارزش کسی که برایم ارزشمند بوده است؛ کجا را می خواهی به دست بیاوری پسر؟ پایکوبی می کنی در انتظار خشکیدن درخت من تا قدر تو را بدانم؟! دنیا نه در دست تو و نه در دست دیگریست که بخواهی بریزی به پای من! ما فقط می توانیم دوست داشته باشیم، فقط.


- راست می گویی هر اشتباهی جنبه های مثبتی هم دارد و میان این همه درد تو تنها پروانه ی منی مرضیه جان، یادت بماند.


* حافظ

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

عميق ترين جاي رودخانه كجاست؟


روزگار

دست هاي بي ترديدي در آستين دارد

براي لمس صورتك هاي چوبي

دست هايي كه ماه ها و سال ها

صبورانه

تنها اندكي را خواهد خراشيد

ما باهم قدم خواهيم زد

چاي خواهيم خورد

تو حرف هايي خواهي گفت

و من

چه چيزهايي كه نخواهم ديد.

8/85


- دوستان قديمي، دوستان مشترك، باورم نمي شد كه اين قدر شبيه هم شويد! هر يك شبيه چاقويي در قلب، نشسته روبروي يك صندلي خالي، بر ميزي كه موريانه ها پايه هايش را جويده اند؛ از چه تاس مي ريزيد؟ هم بازي شما مدت هاست كه باخته اين اتاق تاريك را ترك كرده است.


- هر چقدر هم كه عاشق پريدن باشي بعضي آسمان ها سهمِ تو نيست. از دعوت به مهماني بازگشت به آسماني كه از آن رانده شده بودم تنها جفتي بال شكسته و چشماني غمگين مانده در تنم. مهمانيي كه اشتباه كوچك صاحبش بود! و حالا تو آمدي و آسمان دستانِ دوستيت. در بيداري به هر چه خواستي رسيدي و حالا نگرانِ خواب هايت هستي؟ تو اگر در خواب كابوس مي بيني من با چشمان باز تجربه اش مي كنم. پيش از اين در آسمانت بوده ام. جايي براي من ندارد. مليحه ي من آغوشت را ببخش به كساني كه لايق صداقت دست هايت هستند؛ نه من.


- كم كم داشتم نگران مي شدم كه نكند از شاعري فقط تخلصي مانده باشد برايت و چه خوب كه مي بينم نگرانيم بي مورد بوده است. مهم نيست ديگر كه مردِ كدام راهي، بنويس تا مردِ شاعري بماني.


- تو راست مي گويي، قزل آلاخسته است. راست مي گويي قزل آلا خسته است. مي گويي قزل آلا خسته است. قزل آلا خسته است.خسته است. است.

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

برگشتم


دلت می خواهد از دهانم بشنوی

که مرگ

تنها یک کابوسِ شبانه است

که روز می شود

و تمامِ کسانی که رفته اند

دوباره باز می گردند

سرت را بگذار روی شانه ام

چه بگویم عزیزم

مرگ

تک تکِ ما را

به بازی گرفته است.

9/3/89


- نمی دانم این را دارم برای که می نویسم! اما اگر دفعه ی دیگر خواستی مرا از پا در بیاوری یک بیماری قویتر بفرست جانم!


- از روزها و فاصله های حذف ناشدنی می آیی. این چه فاصله ایست که نمی توان برداشت. این چه خنده ایست که تو را پیر می کند و مرا زخمی. چرا به صورتت ماسک می زنی وقتی که می آیی. - تمام این حرف ها علامت سوال دارد اما این کیبورد علامت سوالش خراب است!-


- دست های من

که برای نوشتنِ این شعر نیست

برای بیدار کردنِ تست

وقتی که در خواب

ترسیده ایی.

9/3/89



۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

آرام باش شاعر


شعر نمی شوند

کلماتِ داغدارِ من

به احترام سکوت کرده اند.


- هنوز هم اگر جایی بروم که ردِ انگشتانِ تو کشیده شده باشد این دست و دل من است که می لرزد. صبور باش روزی همه چیز درست می شود حتی اگر آن روز نه تو باشی و نه من. غمِ تو ویرانم می کند گر چه غم من با تو هیچ نکرد.


- مثل این که هنوز بس نیستند مشکلات برایم و من هنوز نفهمیدم که زندگی یعنی چه! بچگی ها آبله مرغان گرفته بودم اما امروز که مثلا بزرگم باز هم گرفته ام و دارم از درد و خنده می میرم! و تعدادی سوال هست که برایم به وجود آمده اند: چند درصد از آدم ها بیماریی را که فقط یک بار می شود گرفت دوباره می گیرند؟ چند درصدشان توی خوابگاه می گیرند؟ چند درصدشان یک هفته قبل از امتحانات می گیرند؟ چند درصدشان از شدت خنده می میرند؟! راستی دلت می خواست شاد باشم، نه؟!!!!!

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

باید فکری به حال این چشم ها کرد


از کدام روز و

کدام فاصله می آیی

که به یاد داری

زمانی دلِ جوانی داشته ام

دوست من

خندیدن با چشم های بسته

وقتی نخواهی کسی بفهمد

دیگر نمی درخشند

هر کسی را پیر می کند

هر کسی را

حتی دلِ خامِ من!

30/2/89


- دوستی ما بر می گردد به پارسال به روزهای خردادی. به من گفتی که حتما روزی نمایشگاهی به یاد کسانی که کشته شدند خواهی گذاشت. یادت هست هنوز آیا؟

- دلم یک مانتو صورتی می خواهد و برای آن یکی مانتو شالی قرمز. چه خنده دار! در اصل اما دلم یک بلوز صورتی و یک شلوار کتانی کرم و یک جفت کفش راحت و یک روبان رنگی که با آن موهایم را ببندم می خواهد. دل می خواهد توی خیابان ها که قدم می زنم باد با موهایم بازی کند و زندگی را روی پوستم احساس کنم. دلم نه مانتو نه شال نمی خواهد!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

آونگ ايستاده


خورشيد

كه سر باز زد از تابيدن

درختي شدم

بي ريشه، بي برگ

كه نمي دانست

چگونه ايستاده است

زمان گذشت

تا بال هاي تو را ديدم

و هنوز حيرانم

چگونه يك پروانه

درختي را

نگاه داشته است.

28/2/89


- چيزهاي زيادي بود كه دلم مي خواست بياموزم، چيزهايي كه سخت و آسان بود و واي اگر كه مي شد و حيف كه نشد. به اين مي گويم درد، به اين مي گويم حسرت؛ كه هر چه مي كنم آرام نمي شود. نه اين كه نمي توانم بخندم نه اين كه نمي توانم شاد باشم اما مي داني آرام نيستم، آرام نمي شوم. شايد بايد شروع كنم به بخشيدنِ خودم. شايد بايد شروع كنم از تو ياد گرفتن؛ از تو كه هزار بار اين رفيق نيمه راه، اين آونگ ايستاده را بخشيده ايي و بال هاي زيبايت را هرگز از درخت من نگرفتي.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

امروز روز روشني بود اگر پنج خورشيد را به دار نمي كشيديد


هر شب


روي ديوارهاي اتاقم

پارچه ي سفيد مي كشند

تا تكه ايي از يك فيلم را نشان دهند

در تمامشان

من مي روم

وتو بي خيال

نشسته ايي روي صندليت.

22/2/89



- امروز يك بسته از مادرم رسيد. 1 ساعت تمام بي آن كه باز كنم بغلش كرده بودم و مي بوسيدم. پر از خوراكي بود و مهرباني. چقدر دلم هوايت را كرده، چقدر زياد مي خواهمت فرشته ي زيباي من.


- امروز برادر نازنينم زنگ زد و گفت توانسته است چند تا يي كتاب در آن آشوب بازارِ ممنوعيت ها و مجوز نداشتن ها برايم بخرد.

- يك راننده ي سرويس داريم به مهرباني پدربزرگ ها. يك روز پرسيدم مي توانم صدايتان كنم پدربزرگ؟ خنديد و گفت چرا نمي تواني؟ حتما. ولي نمي دانم چرا هر بار كه مي خواستم صدايش كنم نمي توانستم. امروز ولي توانستم.


- امروز تنهايي زدم به خيابان. هوا عالي بود و بوي سبز شدنِ خرداد پيچيده بود ميان درختان. پياده مي رفتم و جاي كفش هاي كتانيت كنار كفش هايم خالي بود. هنوز كه نگاه داشتي يشان؟

- امروز سر كلاس انديشه استاد در دفاع از اعدام و قصاص حرف هايي زد كه نمي شد مخالفت نكرد و جواب نداد.

- امروز غذاي سلف افتضاح بود!


- امروز دلم دوباره تنگ شد، بي وفا مواظب خودت باش.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

گرد گیری


عشق

لایه ی نازکی از خاک بود

نشسته بر تنِ اشیا

که تو پاکش کردی

با دستمالی سفید

شبیه همانی

که وقتی اشک می ریختم

به من دادی.

17/1/89

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

دیو و دلبر


با شیشه ی شکسته در دست

به چه زنده مانده این دیو

نمی دانم.

15/2/89



- زمان هایی هست که دست از زندگی کردن برای خودت بر می داری و می چسبی به کار. از اولی که دست برداشته ام هیچ؛ روزهایم را هم مچاله کرده ام و انداخته ام سطل آشغال. یا این درد دارد از من یک کاهل تمام عیار می سازد یا من دارم از دردهایم سواستفاده می کنم.



- باشد، من رفیق نیمه راه، من کفش های لنگه به لنگه، اصلا من کوچه های بن بست، من .... . نقطه چین گذاشته ام که هر چه خواستی جایش بگذاری، بگذار.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

این نیز بگذرد


نه می توانم

آرزوهایم را

بدهم به کولی های عاشق

تا بوی علفِ تازه بگیرند

نه بگذارم سرِ کوچه

تا کارگران شهرداری

با خود ببرند

گذاشتمشان زیر آفتاب

تا چون تکه های یخ

آب شوند

شاید تمام شوند.

8/2/89


- چند روز پیش کسی رو که خیلی وقت بود ندیده بودمش رو دیدم. یه وری نگام کرد و پرسید این چشم های غمگینو از کی گرفتی؟ کو خنده ها و شیطنت هاش؟ خندیدم و گفتم کمی خاک نشسته روشون، پاک که بشه دوباره یادتون میاد. همیشه آخر حرف هاش می گفت پیروز باشی و من همیشه می گفتم شاد. این بار ولی گفت شاد باشی دختر، شاد.


- یک بسم الله ترسناک آمده بود بالای بلاگ اسپات، کجا رفت پس؟!


- شعری زیبا از یک مرضیه ی زیبا:
http://ehrami.blogfa.com/post-200.aspx

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

دوباره ندای آزادی سر خواهیم داد؟


کشاندیم در این مسیر

تا بگویی راهِ من از این جا نیست

و پرنده تنها پرنده است

من که خود

پیش از تمامِ تولدها و یلداها

راهِ دیگری می رفتم

چرا باز گرداندیم؟

3/2/89


- داریم نزدیک می شویم به روزهایی که توی خیابان های خودمان زخمیمان کردند و کشتند. داریم نزدیک می شویم به روزهایی که از مرگ زندگی می خواستیم. نزدیک به یک سال گذشت و حالا از آن همه اعتقاد، ایمان و آرزو چه مانده است؟ هر چه که ماند واقعیت و هر چه که نه یا دروغ ما بود یا آرمانی که از دستمان رفت.

- بدون کلمات و دست ها و صبوریتان روزهای من از این هم سخت تر می گذشت. باز هم برایم بنویسید و بخوانید، آرامم می کند.

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم*

چه آمد سرِ روزگارِ من که طمع به صبوریم کرد و دیگر اشک های آرام و بی صدایم قانعش نمی کند؟ چه آمد بر روزگارم که در فاصله ی یک ماه شروع کرد به بلعیدنِ عزیزانم؟ چه بی رحم و بی تردید شد یکهو آن هم در لحظاتی که فکر می کردم دارد شادی به سراغم می آید. چه شد که هر جا می روم بوی میخک، بوی از دست دادن پیچیده است؟
زمین گرسنه مادربزرگ هایم را یکی قبل عید یکی بعدِ آن گرفتی و یکهو آنقدر دور و بزرگ و تاریک شدی که حتی نگذاشتی با آن دست های پر چین و چروک وداع کنم؛ که حتی نگذاشتی باشم تا باور کنم رفته اند. من که تنها بودن بلد بودم چه نیازی به این همه معلم سختگیر داشتم؟ برای یک بار بلند شدن چند بار باید بیفتم که تمامتان باور کنید یاد گرفته ام؟
*سعدی

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

به اشتباه...

از آن همه واژه

که صف می کشیدند

برای شعر شدن

چیزی نمانده

این ها هم که می خوانید

رهگذرانی هستند گم کرده راه

که به اشتباه

گذارشان به این جا افتاده.

28/1/89


- وقتی 2 سال بدون کارت دانشجویی دوام بیاوری یعنی 2 سالِ دیگر هم دوام خواهی آورد!

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی ست

برای من که دیوانه ی تجربه ها هستم این یکی از زیباترین تجربه هایم بود. زیباترین تجربه ایی که تو به من دادی. زیباترین ترانه هایی که می شد بخوانم. كه مي شد برايت بگويم. این آخرها که تو می ترسیدی از زخمی که بردارم من سرمست بودم از این اشتیاقی که برایم دردی نداشت و گمان تو از زجر کشیدنم تنها دلیلِ عصبانیتم بود. سربه هوایی دیوانه ام من، منی که هیچ بحث و جدلی ندارم که کدام یک عاشق بودیم و حالا کدامیک نیستیم، منی که ناراحت نیستم که می گویی دوستم نداری و هرگز هم نداشته ایی. ناراحتم كه چطور اين همه سال چگونه احساسم را نديدي و گمان كردي شعرهايم براي ديگريست. عاصیم که اصلا دوست داشتن من درخواستی برای پناه گرفتن نبود، که اصلا جنسش آزادی بود و تو فکر می کنی آزارم داده ای. نه، تو تنها نمی دانستی که چه می کنی، همین! گفته بودم که بالی ندارم، یادت هست که چقدر می ترسیدم از این ابتر بودنم؟ باورت می شود که پریدم، درست زمانی که روبروی نگاهِ عریانت گفتم که عاشقم و رها شدم، اوج گرفتم، پشیمان نشدم و پشیمان نیستم. تمامِ هدیه های زیبایت و تمامِ خاطرهایی که داشتیم چه با هم چه با دیگران، برای من می ماند مثل گنج و اندازه ی تمامِ احساسی که نداشتی و نداری از تو بابت تمام تجربه ها چه تلخ چه شیرین ممنونم. این درختِ سیب که چه در نسیم و چه در طوفان رشد کرد و از نهال بودنش زمانِ زیادی می گذرد میوه داده و من به تنهایی مهمانِ مهربانی هایش هستم و چه زیبا و تناوراست این درختِ من که هر چند تازگی ها خورشیدش رفته ولی سربلند و بدون هیچ توهم و خیالی از باریکه های نور برای پرنده اش ایستاده است.


اولین عاشقانه ام که برای تو بود و برایت خواندمش:


رسالتِ لیوان ها

رسمِ بی شکلی آب نیست

جادویست در دستانِ من

برای لمسِ سرانگشتانِ تو

اشتیاقی که دهانم را خشک می کند

می خواهم عقربه های زمانم را به تو بسپارم

برای نوشتن شعرهایی

که فرصتشان را نداشته ایی

برای لحظاتی که نمی دانی

چگونه از دست رفته اند

برای من

شاید دوباره سراغم بیایی.

13/6/87


و آخرین شعری که نتوانستم بگویم، شعری که از من نیست ولی انگار برای من است:


حالا باید بر شانه های دریا باشی!

درست مثل آفتاب صبح

سفر بخیر ای عشقِ زودگذر!

سفر بخیر!

تو هر چه بودی

به رنگِ رویای من بودی

باید تو را دوست می داشتم

وگرنه

پاک ناامید می شدم از خودم.

رسول یونان
از کتابِ (من یک پسرِ بد بودم)