دوشنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۱۲

بعد از مدت ها ندیدن


آن چه می دیدم

میز و صندلی و لیوان نبود

حرکت ِ نرم ِ لباس

یا آرامش ِ انگشتان ِ اعتماد نبود

آن چه می دیدم

بیرون از نمای پنجره جریان داشت

به شکل ِ وزیدن در می آمد و

هر چیزی را تکان می داد.


25 اردیبهشت 91

جمعه ۲۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

پوشیده قباهای صفت های مقدس/ وز دلق دوصد پاره ی آدم شده عاری


قارچ کوچک سمی

چیزی از ریا نمی دانست

پای درختان کهن سال

کلمات رنگی می پاشید

و زبانش را

هر پرنده و هر جانوری

می فهمید.


اسفند 90


* مولانا


- فکر می کنم باید دست از قربانی شدن بردارم و با اولین کسی که باید روبرو شوم تصویر خودم در آینه است. دست از قربانی شدن و قربانی پنداشته شدن.

شنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

منتظر باش و چشم بر در دار*


آنی که تنبل شده

این میز است و

این صندلی

این کتاب های خاک گرفته و

این تخت ِ گرم و طولانی

دلایل، میان ِ اشیا به خواب رفته اند

و این سایه هایی که

می چرخند

می خورند

و مدام حرف می زنند

هیچ کاره اند!


21 بهمن  90

* مولانا

- چرا این روز ها هر جا که می روم قبلا تو آن جا بوده ایی؟  حالا بوده ایی باش، قبول؛ چرا از خودت رد به جا می گذاری؟ نمی شود بی سر و صدا سر بزنی؟ نمی شود این قدر نباشی؟! نمی دانم. دلم شور می زند.
 

پنجشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

من از نبودن تو حرف می زنم*


می خواهم به یاد داشته باشی

زمستان بود

اما نه آن قدر سرد

که مرگ ِ دسته جمعی ِ گنجشک ها را

سوز و سرمای کشنده تصور کرد

تنها دست های من بود و

دست های تو

که هم زمان 

چراغ های خانه را خاموش کرد

روزی

روزگاری

اگر برای شیرین ترین نوه ات تعریف کردی

یادت باشد تاکید کنی

برف آمده بود اما

می شد از زیر ِ پوست ِ نازکش

خرده های نان را پیدا کرد

18 بهمن 90


* تکه ایی از یکی از شعر های رسول یونان

- بگذار خیال ِ هر کسی رسید به من، خیال ِ هر کسی رسید به تو بگوید سخت است، نمی شود؛ من اما هی  نگران ِ از دست دادنت می شوم روزی هزار بار، تو اما هی تکرار کن از راه ِ دور نقشه هایی که کشیده ایم برای هم!

- فکر می کنم اگر یک شلوار خردلی با یک تی شرت سبز و یک کت مشکی مخملی در اولین فرصت خریداری کرده و به خود بپوشانی بسیار خوش تیپ خواهی شد. 

شنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

چه نامی بگذارم خوب است؟


فایده ی گرگ ها چیست

فایده ی خرس ها

کفتارها و گراز های وحشی

بیشتر حیوانات یا باید

گربه می شدند یا سگ

تا بشود نامی رویشان گذاشت و

روبانی به موهایشان زد

بقیه هم گاو می شدند و گوسفند

تا سفره هایی بیندازیم از این سر تا آن سر

حالا اگر خواستید چند تایی پروانه ول کنبد

برای دیوار و تابلو هایی کوچک.

شنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۱۱

می دانست که چه می کند


آنقدر مطمئن بود

که از گل های شمعدانی خداحافظی نکرد

و تمام ِ خستگی هایش را گذاشت 

برای بازگشتن

لابد از یک روزِ آفتابی و

نسیمی خنک مطمئن بود

که نه چتری برداشت

و نه شالگردنی برای گرم شدن

آرام بود و سبکبال

سنجاقکی که

زیر آسمان ِ پرندگان

هر روز پرواز می کرد.

دوشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۱۱

این جا محدوده ی من است


لغزیدن ِ شعاع های کشیده ی نور

بر دایره هایی که دنیایمان را تشکیل می دهند

از بیشتر ِ این حباب ها

فریاد ِ " این جا محدود ه ی من است"

به گوش می رسد

بعضی وقت ها مرگ

ترکیدن ِ این حباب هاست

مکانی که از دستت می رود.

19 آذر 90

یکشنبه ۴ دسامبر ۲۰۱۱

درخت پیر


درخت پیر

گفتگوی ِ پرندگان ِ ساکن ِ بلندترین شاخه هایش را

برای نهال ِ کوچک ِ همسایه اش

ترجمه می کرد اما

از آفت ها و آوند های تهی

از موریانه ها و ریشه های ملتهبش

حرفی نمی زد

می دانست که مرگ

تنها چیزیست که

که به تجربه نیازی ندارد.

7 آذر 90

یکشنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱

یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری*


زیاد طول نکشید تا بدانم

ماه و خورشیدی که به نوبت

جایشان را عوض می کنند

از آن ِ من نیستند

ابرهایی که محو می شوند یا می بارند

و پرندگانی که کوچکی ِ آسمان ِ پنجره ام را

تسکین می دهند

و بیشتر از آن، زمانی بود که دریافتم

چشم ها، لب ها

و دستانی که نوازش می کنند

سرزمینی نیستند برای گریختن

پنهان شدن

و یا دزدیدن ِ ابدیت

بعضی ها می روند

بعضی ها می آیند

و شادی های کوچک، اندوه های بزرگ

سرنوشتِ لحظه ها را رقم می زنند

سرنوشت یک روز

سرنوشت یک شب.

15 شهریور 90

* مولانا

جمعه ۱۹ اوت ۲۰۱۱

که نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک*


آن بیرون دارد اتفاق هایی می افتد

دریاچه ها خشک می شوند

درختان قطع

حیوان ها منقرض

و آدم ها به بهانه های مختلف می میرند

آن بیرون خیلی چیزها واقعی ست

آنقدر که به حقیقت خنده هایم شک می کنم.

27 مرداد 90

*مولانا

پنجشنبه ۴ اوت ۲۰۱۱

نه که همسایه ی آن سایه ی احسان توام*


بی چاره درخت ها

وقتی جوانه می زدند

آنقدر بی تجربه بودند

که نمی دانستند کجا سبز شوند

یا در مسیر بزرگ راه و جاده می روییدند

یا کنار ِ باد و باران ِ یک تیر چراغ

اعدام های مخفیانه ی شبانه هم

عبرتی نمی شود

برای این جماعت ِ گم کرده راه!

12مرداد 90

* مولانا


سه‌شنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

گر خویش منی یارا می بین که چه بی خویشم*


جدایی

چون سربازی تفنگ به دست

روی مرز

میان من و تو

ایستاده است

اگر پرنده ایی بودم

یا پروانه ایی

رد می شدم

اما چه فایده

آیا تو می شناختیم؟


21 تیر 90



* مولانا

یکشنبه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

درختی که ما بودیم


راه دوری نرفته است این خیابان

درست از روی تنم رد شده است

با ماشین ها

موتورها

چکمه ها

و گلوله هایش.


18 تیر 90


دوشنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام*


چند تایی کاموا

تکه های پارچه

و مشتی دکمه ی رنگی

شاید برای چند روز شاد بودن

ضمانت خوبی باشد


13 تیر 90


- هیچ وقت دلت می خواست به اشتباه می افتادی؟ اشتباهی سکر آور که هی طول بکشد میان دانستن وندانستن؟ که هی قبول نکنی، نتوانی قبول کنی؟ هیچ وقت؟ برای من که خوب بود و نبود اما تو نیُفت در این اشتباهی که هیچ طنابی آن بالا ها منتظرت نیفتاده است.

* حافظ

جمعه ۲۴ ژوئن ۲۰۱۱

که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم*


از طرف تو

یک فنجان قهوه ی غلیظ می خرم

و می گذارم آرام آرام در دستانم سرد شود

این طور است دیگر

به یاد می آورم و

سعی می کنم

از یاد ببرم.

1 تیر 90


- زیاد بود نه؟


* حافظ